جریانات فیلم وکس لوکس مربوط به قرن بیستم میلادی است. داستان این فیلم از سال 1999 آغاز میشود؛ زمانی که یک دختر نوجوان به نام سلست از یک فاجعه بسیار خشن جان سالم به در میبرد. سلست بعد از اینکه در یک مراسم خاکسپاری آوازی را میخواند، با کمکهای خواهر ترانهسرایش یعنی النور و همچنین دوست بااستعدادش کم کم تبدیل به یک خواننده پاپ ستاره میشود و...
جریانات فیلم وکس لوکس مربوط به قرن بیستم میلادی است. داستان این فیلم از سال 1999 آغاز میشود؛ زمانی که یک دختر نوجوان به نام سلست از یک فاجعه بسیار خشن جان سالم به در میبرد. سلست بعد از اینکه در یک مراسم خاکسپاری آوازی را میخواند، با کمکهای خواهر ترانهسرایش یعنی النور و همچنین دوست بااستعدادش کم کم تبدیل به یک خواننده پاپ ستاره میشود و...
بیپرواتر، پویا و هشدارآمیز؛ تصویری که از شکاف هر چه نامشخصتر بین شهرت و رسوایی ترسیم میکند، زیبا نیست.
بیل اُرایلی: «میتوانی بعضی از ترانههایت را برداری، مثل ‹وقتی بمیرم میفهمی›. منظورم این است که بچههای آشفته ممکن است این حرف را بردارند و بگویند ‹وقتی بمیرم، همه مرا خواهند شناخت›.»
ماریلین منسون: «فکر میکنم این نکته بسیار معتبری است و بازتابی است از تلویزیون بهطور کلی...
بیپرواتر، پویا و هشدارآمیز؛ تصویری که از شکاف هر چه نامشخصتر بین شهرت و رسوایی ترسیم میکند، زیبا نیست.
بیل اُرایلی: «میتوانی بعضی از ترانههایت را برداری، مثل ‹وقتی بمیرم میفهمی›. منظورم این است که بچههای آشفته ممکن است این حرف را بردارند و بگویند ‹وقتی بمیرم، همه مرا خواهند شناخت›.»
ماریلین منسون: «فکر میکنم این نکته بسیار معتبری است و بازتابی است از تلویزیون بهطور کلی — اگر بمیری و آدمهای زیادی تو را ببینند، تبدیل به شهید، قهرمان یا معروف میشوی. وقتی چیزهایی مثل کلمباین اتفاق میافتد و بچههایی عصبانی دارند حرفی برای گفتن و کسی گوش نمیدهد، رسانه پیامی میفرستد که اگر کاری بلند انجام دهی و توجه ما را جلب کنی، معروف خواهی شد. آن بچهها دوبار روی جلد مجله تایم رفتند. رسانه دقیقاً همان چیزی را به آنها داد که میخواستند.»
— ماریلین منسون در گفتوگو با بیل اُرایلی (The O’Reilly Factor, 20 اوت 2001)
«فیلم از بهروزرسانیهای خبری اپل الهام گرفته؛ همانطور که همیشه چهار یا پنج خبر برتر وجود دارد؛ در هر لحظه معمولاً پوشش خبری از یک قتل دستهجمعی و شاید خبری درباره قطع کردن دماسبی آریانا گرانده است. در بیست یا سی سال آینده، وقتی نیمه قرن را پشت سر گذاشته باشیم و دیدی اندکی دورتر داشته باشیم، چه اتفاقاتی را بهعنوان تعیینکننده این دوره به یاد خواهیم آورد؟ من فکر میکنم از زمان کلمباین و 11 سپتامبر تغییر فرهنگی بزرگی رخ داده و حالا با این دولت جدید جابجاییِ عظمتری هم اتفاق افتاده است. وقتی مردم به عقب نگاه کنند، بریتنی اسپیرز را همراه با 11 سپتامبر به یاد میآورند. موسیقی پاپ صرفاً شیوهای است برای صحبت درباره فرهنگ عامه.»
— بردی کوربت (مصاحبه با Vulture، 7 دسامبر 2018)
Vox Lux داستان هنری پاپولار را بازگو میکند که در میان تروما و خشونت شکل گرفته است. تریلری درباره ماشین بیرحم و آدمخوار شهرت. تمثیلی از سختشدن جامعه آمریکایی که مجذوب شهرت است. مطالعهای بر تعامل فرهنگ پاپ و تروریسم جهانی. رمانشکلِ رشد درباره پیامدهای ممکنِ کودکی مشکلدار. افسانهای تاریک درباره صنعت موسیقی. نوحهای برای دنیایی پیش از کلمباین و 11 سپتامبر. Vox Lux جرأتورز، بلندپرواز و متکبر است — و بیش از اینها. فیلمی به نویسندگی و کارگردانی بردی کوربت و مونا فستولد که قالب پایهای «ستارهای متولد میشود» را گرفته و با آرایشی خشمگین و تلخِ قرن بیست و یکمی بازتعریف کرده؛ بیرحمانه سرود رمانتیک بردلی کوپر را به فراموشی پرشورِ نئونی تبدیل میکند. کوربت بهعنوان کارگردان از فیلم تحسینشده The Childhood of a Leader (2015) که بررسی بصری درخشانِ پیدایش فاشیسم قرن بیستم از اشرافیت قرن نوزدهم بود، به صحنه آمد. هرچند از نظر موضوعی Vox Lux به آن فیلم نزدیک نیست، اما تشابهاتی میانشان هست: هر دو سالهای شکلگیری مشکلدارِ کودکی را در پیوند با تراژدیهای جهانی بررسی میکنند که در نهایت بزرگسالانی نهچندان تحسینبرانگیز میسازند؛ هر دو با استفاده از جزئیات گروهی کوچک، به مسائل بزرگتری اشاره میکنند؛ هر دو بیپرده فرهنگی را در حال احتضار محکوم میکنند؛ و هر دو اساساً سوالمحورند و پاسخهای قطعی ارائه نمیدهند؛ هیچکدام علاقهمند به روانشناسی سنتی یا قوسهای شخصیتیِ معمول نیستند. چند اشکال هست (مثلاً فیلم گاهی زیاد به صداگذاری متکی است؛ گهگاه به کلیشه میپردازد؛ بهترین صحنهها در پرده اول اند و فیلم تاحدی جلوبارگذاری شده؛ و میان هشدارآمیز بودن و متظاهرانه بودن مرزی باریک دارد)، اما در کل این فیلم دیگری است از کارگردانی که در سی سالگی صدای سینمایی منحصربهفرد و هیجانانگیزی است.
فیلم در چهار بخش تقسیم شده («پِرْلود — 1999»، «پرده اول: پیدایش — 2000–2001»، «پرده دوم: بازپیدایش — 2017» و «پایان — قرن بیست و یکم»). داستان در استیتِن آیلند در 1999 آغاز میشود، با تیراندازی دانشآموزی در مدرسه. سلست مونتگمری 13 ساله (رفی کسیدی) سعی میکند او را آرام کند، اما به گلویش شلیک میشود. اگرچه زنده میماند، گلوله طوری جا میافتد که قابل بیرون آوردن نیست و او تا پایان عمرش با درد دائمی خواهد زیست. چند ماه بعد، در مراسم یادبود دانشآموزان کشتهشده، سلست ترانهای را که خودش و خواهر بزرگترش النا (استیسی مارتین) نوشتهاند میخواند. اجرا وایرال میشود و توجه یک مدیر بااستعداد اما نهچندان اخلاقی (جود لا) را جلب میکند و ناگهان سلست در مسیر ستارهشدن جهانی قرار میگیرد. با پایان پرده اول همراه با 11 سپتامبر، فیلم به کرواسی در 2017 میپرد؛ گروهی تروریستی در ساحل به رگبار میبندند. آنها ماسکهایی شبیه آنچه در یکی از نخستین موزیکویدئوهای سلست دیده بودیم دارند؛ خبری بد درست وقتی منتشر میشود که سلستِ بزرگسال (ناتالی پورتمن)، الکلی عصبی، خودمحور و بهزحمت کارآمد، در حال تکمیل آلبومی جدید و آمادهشدن برای کنسرت و تور بزرگی است. روابط پرتنش او با دختر نوجوانش آلبرتین (که نقش او هم توسط کسیدی بازی شده)، مدیرش، روابط عمومیاش جوزی (جنیفر ایهل)، و النا که عملاً آلبرتین را بزرگ کرده است، حال و هوای او را بدتر میکند. وقتی از سوی یک خبرنگار (کریستوفر اَبت) درباره حمله تروریستی در کرواسی سؤال میشود، سلست جملهای ناپخته میگوید که بهنظر میرسد دعوت به حملهای در کنسرت همان شب باشد و تیم پشت صحنهاش را به تکاپو میاندازد تا تصمیم بگیرند کنسرت را اجرا کنند یا نه.
از نظر زیباییشناختی، همانطور که از کارگردان Childhood of a Leader انتظار میرود، در Vox Lux چیزهای فراوانی برای جذب و شگفتی هست. ساختار زمانی فیلم جالب است؛ پریلود و پرده اول حدود دو سال را پوشش میدهند، سپس ۱۶ سال فاصله میافتد، و پرده دوم و پایان در حدود هشت ساعت اتفاق میافتند. صداگذاری (با صدای ویلم دفو) هم عنصر دیگری است؛ روایتِ وجودی، پرصفته و تقریباً به سبک «روزی روزگاری» تعریفشده، بهگونهای است که شاید بنامِ «نثر ملوکانه» تعبیر شود اما در متن بهخوبی کار میدهد. برای نمونه، فیلم اینگونه آغاز میکند:
«سلست در آمریکا در سال 1986 به دنیا آمد. با توجه به پیشینه، تحصیل و وضعیت اقتصادیاجتماعی والدینش، در دورانی که از پیامدهای ریگانومیکس تاحدی متضرر بودند، انتخاب نامی لاتینریشه تصویری شاعرانه به نظر میرسید. نام برایش مسیری از پیش تعیینشده قلمداد میکرد. اما سالها پیش از آنکه ‹سلست› بر زبان فرهنگ بچرخد و مانند حکایتی پرمبداء شناخته شود، شاید او را آدمی خاص یا آشکارا بااستعداد وصف نمیکردند. با این حال، او آن «چیزی» را داشت که گاهی توجه معلمان و همسالان جوانش را جلب میکرد.»
این روایت نقش مهمی در چارچوببندی فیلم بازی میکند و ویلم دفو آن را بهعنوان «عنصری لحنساز و واسطهای با مخاطب» توصیف کرده است. موسیقی نیز از نظر زیباییشناختی اهمیت دارد: ترانههای آشکارا پرپُروداکشن و پلاستیکی که توسط سلست اجرا میشود را سیآ نوشته (گرچه اجراها بر عهده کسیدی و پورتمن است) و امتیاز فیلم را اسطورهای اسکات واکر فراهم کرده است؛ واکر در Childhood of a Leader با موسیقیاش عظمت فیلم را بالا برد و اینجا هم هرچند محتاطتر و تأملیتر است، اما هنوز بخش مهمی از اثر است — و آخرین اثر اصلی او قبل از مرگ زودهنگامش محسوب میشود.
در اجراها هیچ بازیگری ضعیف نیست. پورتمن در نقش سلست بزرگسال، با انرژیای که در Black Swan نشان داده بود و ظرائفِ بازیاش در Jackie را بهیاد میآورد، بهخوبی نقش زن فرسوده و در آستانه فروپاشی را ایفا میکند. هیچ ملاحظهای نیست؛ نمایش هیستریک اما همواره واقعگرایانه او از زنی نزدیک به فروپاشی کامل، مسحورکننده است و یک رشته سکانس کنسرت، از لحاظ بازیگری به همان اندازه درخشان است که در Black Swan دیدیم. کسیدی در دو نقش سلست جوان و آلبرتین بهقدر کافی تفاوتگذاری میکند تا نقشها پیوند داشته باشند اما یکی نشوند؛ سلستِ او معصوم و تحتفشار است و مبارزه میکند تا کنترل داشته باشد، در حالی که آلبرتین صبور، خسته از جهان و زودرس بالغ به نظر میرسد. مدیرِ بینامِ جود لا بهاندازه کافی پست است تا بدنام بهنظر برسد اما بهاندازهای صادق که خوشایند باشد، و جنیفر ایهل در نقش جوزی فوقالعاده شیک است و دائماً از دیگران، بهویژه از لا، بالاتر مینگرد.
از منظر موضوعی، مهمترین دغدغه فیلم کالبدشکافیِ بدبینانهای است از شهرت و افتخار، بهویژه صورتِ پسا-رئالیتیتیاش در قرن بیست و یکم (دلیلی هست که تیتراژ پایانی فیلم زیرعنوان «پرترهای از قرن بیستویکم» را میآورد). در عصری که هر کسی ممکن است بهخاطر تقریباً هر چیزی مشهور شود، فیلم دردناکاً متعلق به زمان خود است و هم درباره سلبریتیها و ماشینِ شهرت حرف میزند و هم درباره فرهنگی که شیفته شهرت است. مهم این است که هیچ تلاش واقعی برای دوستداشتنی یا دلسوز جلوهدادن سلستِ بزرگسال صورت نمیگیرد. بله، او محصول زمانهاش است و تمام زندگی را در محدوده آنچه در ۱۳سالگی بر او گذشته سپری کرده، اما نماینده برخی از بدترین مولفههای زمانهاش هم هست و کوربت چندان نگران نیست که مخاطب با او همدردی کند؛ نقد او از شهرت به همان اندازه کار میکند که اگر ما از سلست و هرآنچه او نشان میدهد متنفر باشیم.
بخش عمده طنز تلخ فیلم در خود پیرنگ نهفته است: سلست حرفهاش را بر اساس کشتاری بنا میکند؛ خشونت با اسلحه برای فروشِ رکوردها استفاده میشود (نمای تصویری زیبا از این مسأله این است که سلست روسری گردن که پس از تیراندازی مجبور به پوشیدن آن است را به بخشی درخشان و زینتی از برند شخصیاش تبدیل میکند). او عملاً از تراژدی سود میبرد، در عالمِ که تیراندازیهای دستهجمعی آنقدر معمول شدهاند که میتوانند سکوی پرتاب برای حرفههای موسیقایی باشند. کوربت از معدود کارگردانان آمریکایی جوان است که دنیایی را تجربه نکرده که در آن چنین حوادثی جزء پارچه فرهنگی پذیرفتهنشده بودهاند (او ۱۱ ساله بود که کلمباین رخ داد) و این در DNA فیلم نفوذ کرده است. گرچه تیراندازی آغازین فیلم خیالی است، اما آشکارا بر کلمباین مبتنیست (هر دو در 1999 رخ میدهند)، و تیراندازی در کرواسی از کشتار سال 2015 در Port El Kantaoui الهام گرفته بهنظر میرسد. و بدیهیست که 11 سپتامبر نقش برجستهای دارد و نقطهگذاریِ پایانِ پرده اول است؛ کوربت با این گذار بهطور ظریف نشان میدهد که پس از 11 سپتامبر همهچیز اساساً تغییر کرده است.
خودِ سلست عنصری مهم از ارتباط بین فرهنگ پاپ و قتلهای دستهجمعی را اینگونه بیان میکند: «گروههای رادیکال نیهیلیستی بهعنوان سوپراستارها پذیرفته میشوند. اگر همه دربارهشان حرف زدن را متوقف کنند، ناپدید میشوند.» این بسیار به تم اصلی Natural Born Killers (اولیور استون، 1994) شبیه است و امروز حتی بیشتر از 1994 معنادار است. برای مثال، بیشتر مردم اسامی تیراندازان کلمباین، تیرانداز اورورا 2012، یا تیرانداز لاسوگاس 2017 و یا تیرانداز اوتویای 2011 را میدانند—اما چند نفر از قربانیان آن فجایع را میتوانند نام ببرند؟ مردم نام اریک هریس و دیلان کلبولد را میدانند؛ خیلیاندکاند کسانی که ویلیام «دیوی» سندرز، جان کرتیس یا جی گالنتینْ—معلم و دو سرایدار کلمباین که بیش از صد دانشآموز را نجات دادند اما سندرز جان باخت—را بهخاطر بیاورند. Vox Lux پاسخی برای این پرسش که فرهنگ پاپ و تروریسم چگونه با هم تقاطع مییابند نمیدهد — اینکه چگونه یکی میتواند به دیگری بینجامد یا چگونه هر دو فرصتهایی برای شهرت فراهم میکنند — چون پاسخهای سادهای وجود ندارد. این صرفاً وضعیتِ موجود است، و بدبینی کوربت تأکید میکند که فقط به این خاطر که اینگونه است، به این معنا نیست که باید اینگونه باشد. طنز فیلم در این است که در 1999 یک تیراندازی سلست را شکل داد، اما در 2017 سلست یک تیراندازی را شکل میدهد. این کابوسِ چرخِ زمانِ شهرتِ قرن بیست و یکم است و بهطرز درخشان و در عین حال نگرانکنندهای ارائه شده.
فیلم همچنین برخوردهای واقعگرایانهتری با شهرت دارد. در صحنهای اوایل فیلم، سلست با افتخار اعلام میکند که «سرنوشتش را در اختیار دارد»، و بلافاصله بعد از آن صحنهای میآید که او از مستی زیاد به توالت میافتد و استفراغ میکند. در صحنهای دیگر، کوربت خستگی و یکنواختی تورهای تبلیغاتی را که هر سلبریتی ظاهراً از آنها متنفر است، بهخوبی به تصویر میکشد؛ سلست میخواهد درباره آلبومش حرف بزند، اما همه خبرنگاران فقط میخواهند درباره تیراندازی در کرواسی سؤال کنند. جنبهای دیگر که با A Star Is Born بردلی کوپر مشترک است این است که با گذشت زمان، سلست از نقطه اصالتِ سبکیاش فاصله میگیرد. او بهعنوان دختری مسیحی با موسیقی فولک و بالادهای آرام معرفی میشود، اما وقتی بزرگسالش را میبینیم، تبدیل به آمیزهای خودکار-تنشده از مادونا، کتی پری و لیدی گاگا شده است، با موسیقیای کمی بالاتر از کیفیتِ گروههای پسرانه (چنانکه خودش میگوید: «نمیخواهم مردم بیش از حد فکر کنند. فقط میخواهم احساس خوبی داشته باشند»). با این حال، او بسیار محبوب است و موسیقیاش حقیقتاً مردم را خوشحال میکند، حتی اگر چیزی درخور توجه یا قابلتأمل نگویند (که کنایهآمیز است چون راهیافتنش با ترانهای بود که به جمع جهان سخن گفت و به غم جمعی صدا داد).
طبیعیست که اشکالاتی هم هست. هر فیلمی که قصد دارد زوال ایدئولوژیک فرهنگ قرن بیست و یکم را با اوج، سقوط و بازگشت یک پاپ استار ترسیم کند، بار عظیمی بردوش دارد و گاهی بلندپروازی کوربت فراتر از دسترسش میرود. بخشهایی از فصل سلستِ بزرگسال قطعا به ملودرام میلغزند و برتری پرده اول باعث میشود پرده دوم نسبتاً پیشپاافتاده بهنظر برسد (اگرچه پایان مسحورکننده است). ابهام پرده اول—که مشخص نیست صعود سلست رستگاری است یا امتدادی از شرِ رهاشده در تیراندازی—در پرده دوم به مطالعهای معمولیتر (و تا حدی کلیشهای) از یک سلبریتی مضطرب تبدیل میشود، و گرچه کلیت اثر رضایتبخش است، اما این حس بهمن افتاد که پرده اول برای چیزی آماده میشد که پرده دوم نتوانست بهطور کامل ارائه کند. لحن فیلم نیز سرد است و همراه با نگرش کنایهآمیزش ممکن است برخی را آزار دهد.
با این حال، این اثر کالبدشکافیای تلخ، عمیقاً بدبینانه، گزنده و کنایهآمیز از فرهنگ معاصر و نیروهای محرک آن است. هرچند کوربت در یافتن موارد انتقادی در منظره پاپِ هزارهای سخت میگیرد، هرگز نیهلیست نیست؛ عمدتاً چون سلست شاید روحش را از دست داده باشد اما همچنان میتواند میلیونها نفر را موقتا خوشحال کند. هم قربانی زمانه و هم اوجِ بیحسی آن، کوربت از طریق او—همانطور که در Childhood of a Leader از طریق پرسکات — پرسشهایی درباره تعامل میان خصوصی و عمومی مطرح میکند. ما بهعنوان جامعه کجا ایستادهایم؟ شیفتگی ما به شهرت چه چیزی درباره ما میگوید؟ هزینه شهرت چیست؟ آیا تفاوت واقعیای میان شهرت و رسوایی هست؟ Vox Lux چنین پرسشهایی را مطرح میکند اما جواب نمیدهد. این وظیفه کوربت نیست؛ او صرفاً آینه را بالا میگیرد. آنچه در آن میبینیم کاملاً به خودِ ما بستگی دارد.
(نقد کوتاه دوم)
فکر میکنم ناتالی پورتمن این نقش را خوب از آب درآورده. بازی او از خوانندهنویِ بااستعداد اما خودویرانگر، درست بازتابِ بسیاری داستانهاییست که درباره استعدادهای واقعی نوشته شدهاند که در مرزِ محو بین واقعیت و رسوایی گم شدهاند — و این بدون در نظر گرفتن پیامدهای اضافیِ بازمانده بودن از تیراندازی در مدرسه است. آیا این رابطه میان تروریسم (یا جنونِ مسلحانه) و موسیقی پاپ را سطحی جلوه میدهد یا ضرورت ذاتیِ ادامه دادنِ موسیقی را صرفنظر از آنچه رخ داده نشان میدهد؟ بردی کوربت بابت پرداختن به این موضوع مورد انتقاد قرار گرفته، اما من این را سخت میگیرانه میدانم — این فیلم آدم را به فکر وادار میکند و شاید حس ارزشها و اصولمان را آزمایش کند. قطعاً نظرات را تقسیم خواهد کرد، اما به بدی هم نیست.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران